سفری به کربلای ایران3

سلام.پوزش منو به خاطر این همه تاخیر پذیرا باشین!آخه خرداد ماه بود ایام امتحانات.این شد که الان خدمت رسیدیم!
خوب حالا بریم سراغ ادامه ی ماجرا که تازه رسیدیم به قسمت قشنگ ماجرا!

طلائیه:

ازخیلی جاها و خیلی افراد تعریفشو شنیده بودم.خیلی دوست داشتم ببینم این "طلائیه"که میگن واقعا کجاست؟؟
سه راهی شهادت که این همه تعریف میکنن کجاست؟؟چه جور جاییه؟
راستش خیلی از حرفایی که میشنیدم رو باور نمیکردم.دوست داشتم خودم باچشمای خودم ببینم و احساس کنم.تا اینکه بالاخره نوبت طلائیه شد.
روزی که میخواستیم بریم دل تو دلم نبود!انگار میخوام یه جای عجیب و ناشناخته رو ببینم.
حدودا دوساعت تو راه بودیم.جاتون خالی یه چرت حسابی ام تو اتوبوس زدیم!

آخه میدونید طلائیه یه منطقه کاملا مرزیه.یکی از اون جاهایی که عراق تو حمله های اولی اش هدف قرار داده بود.
خلاصه رسیدیم طلائیه ولی قبل از ورود جاتون خالی غذا نوش جان فرمودیم!!
راستش از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون گرسنه هم شده بودیم!
و بالاخره رسید اون لحظه ی موعود...لحظه ی ورود به طلائیه...چیزی که همیشه دوست داشتم احساسش کنم...بعد از گرفتن چند تا عکس رفتیم پای صحبت های مسئول اردو...
ودرباره ی اونجا یه سری اطلاعات گیرمون اومد!ولی...هرچی بیشتر میگفت کمتر میفهمیدم...انگار یه صدای مبهم اونجا بود!یه صدایی که صدا نبود!
به طرف گوش نمی اومد!از راهی که معلوم نبود کجاست می اومدو مستقیم میرفت تو قلبت!
شاید اغراق نباشه اگه بگم دست و پام سست شده بود.نمیفهمیدم کی ام و کجام
زیر پام خالی شده بود!
رفتیم و رفتیم و رفتیم..
تا بالاخره رسیدیم به سه راهی شهادت.جایی که جوون هامون_رزمنده هامون مثل گل پرپرشدن.باجون دل مقاومت کردن ولی...تانکهای عراقی مهلت ندادن بهشون...

توی این سه راهی هنوز کلی شهید موندن و هنوز پیدانشدن.
به اینجا که رسیدیم افتادم!نمیدونم چرا اما دیگه واقعا دست خودم نبود!سست شده بودم.دیگه نمیتونستم روی پای خودم بایستم.یه حس عجیبی داشتم.حسی که تا اون موقع نداشتم...!
دیکه نفهمیدم چند ساعت گذشت و چه جوری گذشت.فقط اینو یاذمه که نمیخواستم بیام بیرون.دلم نمیخواست اون آرامشو از دست بدم.دلم خالی شده بود!
کلی باهاشون حرف زدم.باهمون شهدایی که هنوز زیر خاک بودن.

آخ...هنوز هروقت یادم میاد اشک تو چشمام جمع میشه.عجب روزی بود...عجب ساعاتی بود...عجب دقایقی بود...!
فقط باید اون جا باشی تا حس کنی اون آرامشو...اون احساس نزدیکی به خدارو...فقط باید اونجاباشی...

ادامه دارد...

/ 9 نظر / 9 بازدید
ستاره

سلام خوبی الهام خانوم؟ شنیدم فردا میری سفر .به سلامت. ببخشین با مارکو پولو نسبتی دارین...؟ سفرنامه شمال هم یادت نره منتظریم.[خداحافظ]

مریم ( مانیا )

سلام عزیزم ... خیر نکردی آپیدی ... [ماچ] آخی ... معلومه حسابی بهت خوش گذشته ها ... [رویا] منم آپیدم ... بپر بیا [قلب]

حوری ناز

سلام خانوم گل چطوری یه دونه ی من؟ آخ اگه بدونی اگه بدونی چقدر دلم تنگته خوبی تو؟ روبراهه همه چی؟

حوری ناز

میدونم چی میگی بعضی چیزا رو باید خودت حس کنی تا بفهمیشون. مثل همین آرامشی که ازش صحبت کردی... منم آپم عزیز دل حوری بعضیام که با آقاشون شدن مارکوپولو[نیشخند]

حوری ناز

ایشالله یه روز نوبت شما بشه ومارکوپولو بازی اما اول باید بیاین تبریز خیلی میخوامت مواظب خودت باش [بغل][ماچ][قلب]

رضا روشن مهر

سلام [نیشخند] اووووووووووووووووه بابا ایول حافظه [تعجب][نیشخند] چطوری یادتون مونده بود که من طرفدار اسپانیام؟!‌ [تعجب] من خودمم یادم نبود که طرفدار اسپانیام!‌[خنده][خنده][خنده] شوخی می کنم [نیشخند] مرسی سر زدین [نیشخند] خوشم اومد از آپتون. آدم وقتی یه لحظه خودشو جای اون رزمنده ها میذاره واقعا می فهمه اونا چه غیرت و جسارتی داشتن. وقتی یه لحظه حس کنی که یه تانک جلوته و الان هزار تیکه ت می کنه...[نگران] واسه من یه نفرکه تصورشم وحشتناکه! فعلا [چشمک][خداحافظ]

حوری ناز

[ماچ][قلب]

المیرا

سلام گلممممم مرسی که اپ کردی [ماچ] دروغ نگم یه ذره شو خوندم ولی قول که همه شو سر فرصت بخونم [ماچ] راستی خانمی اوامر شما اطاعت شد اهنگ وبلاگمم عوض کردم [زبان] شاد باشی خانمی [ماچ]

حوری ناز

سلام خانوم خانوما چطوری تو؟ خوبی؟ چقدر شنیدن صدات آرومم کرد خیلی عزیزی الی میدونی چقدر؟ نه میدونی؟ بدو بیا به روزم [ماچ]