چندروز مانده به میلادومن...

نمی دانم چه حسی است،عجیب است،عجیب...!

مدام باخودم کلنجارمیروم...

”وای تولدآقاست،خدای من چرااینقدردلشوره دارم؟!“

واقعا چرااین همه اضطراب و دلهره؟...

 

هرروز موقع ردشدن اززیرگذرحرم مطهر...دوباره همان دلشوره و اضطراب...

راستی عجب تاریخ زیبایی داردتولد آقاامسال...

تاریخی که باید به فال نیک بگیریمش.

من نیزباخود فکرمیکنم:

”واقعا 88.8.8 قراره چی بشه؟!“عجب تقارن زیبایی...

صحنه هایی که در تلوزیون میبینم حسابی دلم راهوایی می کند...

هوای صحن آزادی،صحن انقلاب،رواق دارالحکمه،رواق دارالحجه که هرانسانی ازدیدنش به وجدمی آید!

 

آن حسی که گفتم دوباره شروع شده!همان حس عجیب!

دوست دارم زودتربرسد آن روز قشنگ ومن دوباره کبوتران دلم را به سوی گنبد طلایی حرمش به پرواز در آورم...

 

بالا خره میرسد آن روز موعودو من... خودم را در حرم سراسر نورش میبینم!ازدیدن آن همه زیبایی مو به تنم سیخ شده!

چقدرحرف نگفته دارم برایتان آقا!چقدردلم برای صحن و سرایتان تنگ شده.

آقای من...!آقای خوبیها...!

 

                                   تولدتان مبارک...!