سلام دوستان.
یه مطلبی رو یه جا خوندم.خیلی خوشم اومد.گفتم بذارم اینحا شما هم لذت ببرید از خوندنش.
"در رویاهایم دیدم که با خدا گفت و گو میکنم.خدا پرسید:پس تو میخواهی با من گفت و گو کنی؟؟
من در پاسخ گفتم:اگر وقت دارید!
خدا خندید و گفت:"وقت من بی نهایت است."
پرسیدم: چه چیز بشر تو را سخت متعجب میسازد؟؟
خدا پاسخ داد:کودکی شان!
اینکه آنها از کودکی شان خسته میشوند و عجله دارند که زود تر بزرگ شوند.و دوباره پس از مدتها آرزو میکنند باز کودک شوند.

آنها سلامتی خود را از دست میدهند تا پول بدست آورند و بعد پولشان را از دست میدهند تا سلامتی از دست رفته شان را باز جویند!


اینکه با اضطراب به آینده مینگرند و حال خویش را فراموش میکنند.
بنابرین "نه در حال زندگی میکنند و نه در آینده"

اینکه آنها به گونه ای زندگی میکنند که گویی هرگز نمیمیرند.و به گونه ای میمیرند که گویی هرگز نزیستند!!

دستهای خدا دستانم را گرفت.مدتی سکوت کردیم.و من دوباره پرسیدم:
به عنوان خدا میخواهی کدام درسهای زندگی را بندگانت بیاموزند؟
گفت:بیاموزند که آنها نمی توانند کسی را وادار کنند که عاشقشان باشد.
همه کاری که آنها میتوانند بکنند این است که اجازه دهند"خودشان دوست داشته باشند"

بیاموزند که درست نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند.

بیاموزند که فقط چند ثانیه طول میکشد تا زخم های عمیقی در قلب آنها که دوستشان داریم ایجاد کنیم.
اما سالها طول میکشد تا آن زخم ها را التیام بخشیم.

بیاموزند که ثروتمند کسی نیست که بیشترین ها را دارد.بلکه کسی ست که به کمترین ها نیاز دارد.

بیاموزند که دو نفر میتوانند به یک نقطه نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند.

بیاموزند که کافی نیست که دیگران را فقط ببخشند.بلکه خود را نیز باید ببخشند.

من با خضوع گفتم از شما به خاطر این گفت و گو سپاس گزارم.
آیا چیز دیگری هست که دوست دارید به بندگانتان بگویید؟

خداوند لبخند زد و گفت:"فقط بدانند من اینجا هستم.همیشه!"

برای نمایش بزرگترین اندازه کلیک کنید
پ ن :روزه نماز های همه تون قبول.ما رو هم از دعای خیرتون بی نصیب نگذارید!