روزی از روزها، شبی از شبها،

خواهم افتاد و خواهم مرد...

اما میخواهم هر چه پیشتر بروم، تا هر چه دورتر بیافتم، تا هر چه دیرتر بیافتم،

تا هر چه دورتر و دیرتر بمیرم

نمیخواهم حتی یک گام یا یک لحظه پیش از آنکه می توانسته ام بروم، بمانم، افتاده باشم و جان داده باشم.

همین! 

 زنده یاد دکتر علی شریعتی

 

س مثل سلام!!

راستش نمی دونم چطوری و از کجا شروع کنم.

معمولش اینه که اول برم سراغ یه معرفی کوچولو: من، الهام، ساکن شهر نور، شهر هشتمین ستاره ی خدا، مشهدالرضا(ع). امسال کنکور دادم! جاتون  خالی عجب کنکوری بود! حسابی نقره داغ شدیم!!

نتیجه هم که همین دو روز پیش اومد  و بلالخره ما هم به جمع دانشجویان این قشر زحمت کش جامعه!!! پیوستیم!

تا حالا به وبلاگای زیادی سر زدم... مطالب زیادی رو خوندم... اصلا فکر نمی کردم که خودم یه روز بشم نویسنده ی یه وبلاگ!

این وبلاگم هدیه اس راستشو بخواین!

یه هدیه از طرف یه دختر عموی سرخدل و دوست داشتنی!! برای اونایی که ناهیدو می شناسن: ناهید میشه دخترعمو - دختر خاله ی من و البته دوست و همراه همیشگی م...

اونایی هم که نمی شناسن نگران نباشن به زودی آشنا میشن باهاش!

 

امیدوارم با راهنمایی های قشنگتون تنهام نذارین...