َچشمامو می َبندم...بر میگردم به سالهای پیش...سالهایی که انگار همین دیروز بود...
سالهایی که...
چقد زود گذشت...!
فکر میکنم...خندم میگیره!
تو لحظه لحظه روزای قشنگ بچگی،تو روزای نابی که دیگه هیچوقت نمیان، می گردم!خیال باطل
می گردم و میگردم...
اما هیچکی رو مثل تو پر رنگ نمیبینم!هیچکی رو مثل تو یه رنگ و صادق نمی بینم!مژه
هیچکی رو مثل تو همیشه با خودم نمی بینم!
مثل خواهر بودی برام و هستی!نزدیکتر از یه خواهر...
نزدیکتر از یه دوست...خنده داره. ولی اگه کلمه ای نزدیکتر از خواهر پیدا میکردم میذاشتم روت! با اون کلمه صدات میکردم!!مژه

یاد بستنی ها و خاله بازی های بچگی که می افتم،از همه تو پر رنگ تری تو خاطراتم.اصلا فقط تویی خود خودت!
یاد دوچرخه بازی و تاب بازی تو حیاط خونه که می افتم فقط و فقط تو میدرخشی تو دفترچه خاطرات.فقط خودت!
یاد استرس ها و نگرانی های روزای خاص زندگی که می افتم،فقط تویی که از همه بهتری برام!
یاد کمک خواستنا و راهنمایی های قشنگ زندگی که می افتم فقط حرفای تو میاد سراغم.
یاد اون چند سال زندگی پیش هم...تو یه خونه...
تمام لحظاتم پر شده بود باهات!اون موقع ها میدونستم که هر وقت کم میارم،هر وقت کمک میخوام،هر وقت به یه سنگ صبور نیاز دارم،سراغ کی رو بگیرم.
ته دلم محکم بود.چون به حرفات،به لحن کلامت،به دل پاکت ایمان داشتم و دارم!

اون چند سال زندگی برام تکرار نمیشه...البته چرا،مگر تو خواب و رویا بیاد سراغم!!خیال باطل
اون باهم خندیدنا،با هم بیرون رفتنا،اون لواشک خوردنا!!
اون حرم رفتنا،با هم زندگی کردنا...
زنگ زدن به روزنامه پیروزی و پیدا کردن یه عالمه دوست.
تو همه اون لحظات با هم بودیم ناهید! با من بودی... با تو بودم!

آخی...روزایی که من یه حس خاص رو تجربه کردم اما تو هنوز به این حس نرسیده بودی.خوب درکم نمیکردی!یادته؟!!
ولی همون موقع می گفتم وقتی خودت تجربه ش کردی می فهمی چی میگم.
تا یه روز خودت به حرفم رسیدی و اون حس قشنگ تو دلت جوونه زد! خیلی خوب یادمه که چه حالی داشتی...خیال باطلبغل
خیلی خوب درکت میکردم.فقط من میفهمیدم معنی گریه های شبانه تو ناهید!
فقط من میفهمیدم که چی میگذره تو دلت!
به خدا هر ثانیه و هر لحظه تو لمس میکردم، با تمام وجودم!
روز عقدتون،روزی که دلاتون به هم پیوند خورد،نمی دونی ته دلم چقدر خوشحال بودم برات.خیلی کار بود که جلوی خودموگرفتم! جلوی اشکای شوقمو گرفتم!

چون میدونستم چقدر دوسش داری و هیچی به اندازه رسیدن به عشقت آرومت نمیکنه.منم همینو میخواستم! آرامشتو میخواستم! مگه آدم از زندگی چی میخواد؟!!
 مگه تو زندگی چیزی بالاتر از آرامش هست واسه آدم؟؟!

ناهیدی من! نمیدونی چقدر خوشحالم از اینکه زندگی مشترکتو با آقا مهردادت شروع می کنی.
خیلی خوشحالم که دیگه دلتنگ نمیشی.دیگه واسه همیشه پیشش میمونی.
دیگه معنی واقعی آرامشو حس میکنی.

گاهی وقتا از خودم میپرسم وقتی رفتی،واسه کی حرفامو بی شیله پیله بزنم.واسه کی درد دل کنم.از کی راهنمایی بخوام.
ولی فکرم که دوباره میاد طرفت،طرف تو و آقا مهرداد،یادم میره حرفام و درد دلام!!

برام مهم اینه که آروم باشی و خوشبخت.و مطمئنم خوشبخت میشی.
چون مطمئنم مرد زندگیت خیلی دوست داره و همیشه مواظبت هست.
از خدا میخوام همیشه برای هم نگهتون داره. تا آخر دنیا.
مبارکت باشه دختر خاله-دختر عموی مهربونم
!!قلب  ماچ
16 تیرت مبارکت باشه!!

پ ن:دلمان تنگولیده برایتان آقا!!
دلمان اندازه حجم قفس تنگ است...ناراحتافسوس

پ ن:قهرمانی پزسپولیس عزیزو به همه سرخ دلان تبریک میگم.قلب