میخوام شروع کنم.میخوام بنویسم.اما نمیدونم از کی از کجا اصلا چه جوری شروع کنم؟؟!داستان ٨ سال عشق پررنگ و قشنگ رو چه جوری در قالب کلمات بیان کنم؟
چه جوری بگم؟چه جوری به زبون بیارم چه جوری از یه قلب پاک و مهربون بگم؟قلبی که اینقدر مهربون و اینقدر صادق بود که هر بار بیشتر و بیشتر منو به طرف خودش جذب میکرد...

قصه از یه روز گرم تابستون شروع شد.روزی که بعد از مدتهامی دیدمش.کاملا اتفاقی.و نمی دونم توی اون دوتا چشم قهوه ای رنگ قشنگش چی داشت که مهرش از همون روز بدجور افتاد توی این دل!
و از همون روز عشقش لحظه به لحظه بیشتر و بیشتر شد...

تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچک » بخش تصاویر زیباسازی » سری دوم www.pichak.net کلیک کنید

روزای سختی بود.سخت اما قشنگ...روزای پر استرسی بود.پر استرس اما شیرین...
هر وقت میدیدمش انگار یه چیزی تو دلم بالا و پایین میپرید و هی بی قراری میکرد.انگار دلم یه چیزی میخواست.میخواست که اون دل مهربون حد اقل ازین عشق اطلاع داشته باشه.ولی افسوس.افسوس که بازم این دل راضی نمیشد.راضی نمیشد به ابراز این عشق...
اون روزا خیلی بهانه گیر شده بودم.به همه چیز ایراد میگرفتم.همیشه میترسیدم.
ترس از اینکه بدونه.ترس از این که با خبر شه ازین دل دل کردنا...افسوس

هر نفسی که میکشیدم ترس داشتم از آینده.از فردا.ترس از اینکه نکنه اون نگاه قشنگ نکنه اون دل مهربون سهم دل من نباشه؟؟نکنه قسمت دل دیگه ای بشه؟؟!

همیشه ازین میترسیدم.یه جورایی تمام زندگیم شده بود همون دل مهربون.طرز رفتارش گفتارش طرز برخوردش به دلم مینشست.همون جوری بود که من میخواستم.رفتاری که تو هیچکس ندیدم.اطرافیان آدمای دور و برم هیچ کدوم مثل اون نبودن.

 

یادمه که هر وقت میدیدمش بعد از خداحافظی شب و روزم میشد گریه.ناراحتدلم میگرفت.احساس میکردم درگیر یه حس بیهوده شدم.
یه عشق یک طرفه که هیچ سر انجامی نداره.فقط خدا میدونه که اون شب و روزا به من چی گذشت.
تمام درد دلام برای خودش بود. خود خدای مهربونیا.فقط و فقط اون میدونست تو دلم چی میگذره.افسوس
چه آشوبی میشه وقتی میبینمش.از اون روزا اون ساعتای پر التهاب فقط 3 تا دفتر خاطرات مونده برام.خاطرات شیرینی که با خوندنش لحظات قشنگ زندگی برام زنده میشه.خاطرات شیرینی که همیشه دوسشون دارم و هیچ وقت یادم نمیره اون سختیارو...خیال باطل

روزا و هفته ها همینطور گذشت تا بالاخره تو یه روز قشنگ پاییزی یه چیزی افتاد به دلم!احساس کردم تو دل اونم یه خبرایی هست.از طرز نگاه کردنش معلوم بود.آخه من این نگاهو سالها بود که میشناختم!!مژه
اما صبر کردم.میدونستم که اگه به صلاحم باشه خود خدا همه چی رو درست میکنه.تا اینکه...
روزای بعد که میدیدمش دیگه داشتم مطمئن میشدم به واقعی بودن این عشق...
آره حالا دیگه اونم دوسم داشتو با خبر شده بود از راز دلم.شبیه یه معجزه بود!
یه معجزه که فقط دست خود خدا بود...
حالا دیگه انگار اونم تو دلش یه چیزی بالا و پایین میپرید.انگار اونم بی قرار بود!!

ولی بازم موانع زیادی سر راه بود...درسش که هنوز نیمه تمام بود بعد از اونم سربازیش...که نمیدونستم پدر و مادرم با این وضعیت رضایت میدن به این ازدواج یانه؟؟!
بازم روزای سختی رو در پیش داشتم.ترس از اینکه بالاخره سر انجام این عشق دنباله دار چی میشه؟؟!سوال
ولی راحت تر بودم.سختیا تقسیم شده بود.چون مطمئن بودم که اونم دوسم داره و محکم وا میسته تا آخرش.

یک سال پر از استرس گذشت. هم برای من هم برای اون.درسته که خیلی سخت بود.درسته که اطرافیان هر کدوم یه چیزی میگفتن.درسته که حرف و حدیث زیاد بود...
ولی یه چیزی وجود داشت و رویا نبود.اتفاق نبود.اونم حس پاک تو دلش بود که هر روز که میگذشت بیشتر مطمئن میشدم به صداقتش تو ابراز این عشق...
و میتونستم محکمتر ادامه بدم.محکمتر برم تا آخرش...

روزها گذشت و گذشت تا...رسیدیم به 7 فروردین 1390.اولین ماه از قشنگترین فصل سال.حالا دیگه فروردین برام یه رنگ و بوی دیگه ای داره.
تو این روز قشنگ زیر سایه آقا امام رضا(ع)دلامون به هم پیوند خورد.تو این روز قشنگ مجیدم مال من شد.مال خود خودم شد تاآخر عمر...

خیلی سختی کشیدم برای به دست آوردنت.که البته شیرین بود.شیرین تر از عسل!
این سختیا رو تحمل میکردم چون میدونستم لیاقتش رو داری. چون به عشقم به احساسم ایمان داشتم.
هر روز دارم خدا رو شکر میکنم که بالاخره تو سهم دل من شدی.بالاخره اون دل مهربونت قسمت دل من شد.بالاخره اون خنده های قشنگت مال خودم شد.

از خدا میخوام این عشق پاکو تا ابد تو دلم همینطور پر شور پر حرارت نگه داره. و همین طور تو دل تو.دوست دارم مجید من...ماچقلبماچ

فونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا ساز