همه ی اتفاقات این چندوقته درخاطرم نمیگنجد!مگرباور من چقدرگنجایش دارد؟
تاچه حد؟
تاکی؟
آه!خدای من!هنوز هرلحظه هرثانیه سوال همیشگی من ازخودم این است:
من خواب نیستم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟.....
تورابه خدا اگر خوابم خواهش میکنم بیدارم نکنید!!

بگذارید همینطورخواب بمانم.اسم این خوابهارامیگذارم
:خوابهای طلایی


خدایا!خودت میدانی که در این ذهن وباور کوچکم چقدر علامت سوال بدون جواب بود.چقدر دنبال جواب این سوالها گشتم؟؟!خوابهایی که درعین اینکه خوابند در بیداری هم اتفاق می افتند!!!
این اتفاقات این حرفها این نگاه ها نمیگنجد!در باور کوچک من نمیگنجد!



چند سال؟؟چندماه؟؟

اما...حالا...آن هم در این شرایط...یکی یکی جواب سوالها دارند برایم پیدا میشوند!!
خودشان...خود جوابها انگار دارند به سراغ سوالهایم می آیند.
ولی...انگار هنوز هم جواب کامل نگرفتم.چون هنوز هم انگار سوالهایی باقیست...

خدای من!خدای خوبم!خدای مهربانم!ممنونم!از تو ممنونم به خاطر این اتفاقات قشنگ.بخاطر این همه جواب سوالهای مرموز.

یادت هست؟؟؟
خدای من یادت هست آن روزها؟یادت هست که فقط من بودم وتو؟؟؟
یادت هست که او هیچ نمیدانست؟

آه.خدای من!تصورش هم محال بود که روزی همه ی حرفهایی که بین من و تو بود حال اوهم انگار باخبراست!انگار اوهم به خلوت دلم راه پیدا کرده...

خدای من!می دانم و می دانی که هیچوقت آن شب و روزها را از یاد نمیبرم...
می دانم و می دانی..
.

همیشه همیشه شکر گذارت هستم.همیشه.مهربانیهایت تمامی ندارد.ونمیخواهم تمامی داشته باشد.نمیخواهم...



خدای من!خواسته های من تمامی ندارد!آخر خودت گفتی بخوانید مرا تااجابت کنم شما را...
پس من هنوز هم میخوانم تو را...میخوانم و فقط خودت میدانی خواسته های دل کوچکم را...