اروندرود...
شایدبه جرات بتونم بگم اروند یکی از قشنگ ترین جاهایی بود که رفتیم.یکی از قشنگ ترین جاهایی که اتفاقات اون زمان رو برای همه تداعی میکرد.
اروند یه رود خیلی پر آب یه رودمرزی جایی که درست اون طرفش خاک عراقه.وکشتی های عراقی توش رفت و آمد داره.
فقط خدا میدونه چقدر از رزمنده ها توی این رود شهید شدن.اما هیچ اثری ازشون پیدا نشده.خداییش دل آدم میلرزه وقتی به این چیزا فکر میکنه.وقتی می ایسته کنار رود و بهش نگاه میکنه انگاری کلی آدم از توی آب حتی!دارن صدا میزنن...

به نظر من مظلوم ترین شهدا هم همونایی هستن که توی اروند شهید شدن.یادمه یکی از بچه ها از گل های داخل آب برداشت و وقتی برگشتیم باهاشون برامون مهر درست کرد...
نماز ظهرمون رو کنار همون اروند خوندیم.راستی نی زارهای اون منطقه هم خیلی دیدنی ان.نی های خیلی بلند.فقط حیف که دریاچه آب اون منطقه خشک شده.ولی پلهایی که برای عبور از اروند ساخته بودن هنوز دست نخورده باقی مونده بود.
راه رفتن روی اون پلها...وای!دوباره احساس میکردم!

دوباره میشنیدم...صدای فریاد رزمنده هارو...صدای تفنگ و شلیک اسلحه...
جالبش این بود که ما درست موقع ظهر رسیدیم اروند.هوا فوق العاده گرم بود.
واینجاست که آدم میتونه بفهمه.میتونه درک کنه سختی های این راه رو...سختی هایی که برای خیلی ها شیرین بود.شیرین تر از عسل...!

هویزه...
چه بسیار خانواده هایی که نخواسته و ندانسته در حالی که شاید خیلی هایشان در خواب بودند سقف و دیوار خانه بر سرشان فرو ریخت...از کودک 9ماهه بگیر تا پیرمرد 90ساله...
چیزی که از همه بیشتر توی هویزه توجه منو جلب کرد همین بود...
درست مثل اتفاقی که توی زلزله بم افتاد و صبح خیلی ها وقتی بیدار شدن دیدن خونه هاشون خراب شده و خودشون هم گیر افتادن...
منتها با این تفاوت که اینجا این بلا زلزله نبود بلکه تانکهای عراقی بودن که حمله کرده بودن...
یادمان شهدای هویزه واقعا دردناک بود .شهدای خانوادگی!
یادمه توی هویزه خیلی تشنه شده بودیم و تنها جایی که مثل قحطی زده ها!!
همه جمع شده بودیم برای خوردن شربت همین هویزه بود.
از تو کانال هایی که رزمنده ها اون زمان برای حرکتشون حفر کرده بودن عبور کردیم و ....دوباره همون احساس و همون صدا...
خیلی از سنگرا همینطور دست نخورده مونده بود.

ادامه دارد...