سلام.خیلی تاخیر داشتم.می دونم.مدت زیادی نبودم.نترسین بابا!یه چند روزی با اجازه تون رفته بودم مسافرت.البته یک مسافرت نه.2تا سفر خیلی جالب که انشاالله همه رو تعریف میکنم.آخه زمان می بره تا هر دو سفرو هضم کنم!!چون تاحالا این طوری فشرده سفر نکرده بودم.

قبل از سفرم حدودا 2-3 روز قبلش،برای مراسم عقد یه عزیز رفتیم حرم آقا (ع).جاتون خالی!

که از همین جا یه تبریک جانانه میگم بهش.مبارکت باشه زهرا جان.آقا مهرداد،به شما هم تبریک میگم.انشاالله سالیان سال به خوبی و خوشی در کنار هم زندگی کنیدوخوش باشید...

زهرا!نمیدونی چقدر خوشحالم از اینکه بالاخره اونی که میخواستی شد!روزی که رفته بودیم حرم ، بغض گلومو گرفته بود.شاید تو اون جمع من تنها کسی بودم که هنوز باورم نمیشد واسه چی اومدم حرم!

شاید تو اون جمع فقط من دوست داشتم گریه کنم.شاید تو اون جمع تنها کسی که می دونست تو دل تو چی داره میگذره من بودم!شاید...

کم یا زیاد،نمی دونم .توی این مدت خوب میدونستم تو دلت چی میگذره.وقتی گریه های شبانه تو می دیدم ، زهرا!شاید تنها کسی که از ته دل برات آرزوی وصال می کرد من بودم!

نمیدونی،نمیدونی الان تو دل من چی میگذره.نمی دونی تو دلم یه جشن گرفتم برات!یه جشن برای خودم!خود خودم!نه ، اصرار نکن.کس دیگه ای رو هم دعوت نمیکنم.فقط خود خودم!

یادته بهت گفتم همه چی رو بسپر به خودش ؟یادته؟دیدی آخرشم همش کار خودش بود.خود خودش...

اگه اون نبود معلوم نبود چی بشه زهرا!معلوم نبود.خودش خواست.اون به قول یه عزیز مهربون همیشگی خواست و شد.

به خاطر این کمکهاش که هیچ وقت تمومی نداره ممنونم ازش...