هیچ وقت فکرش راهم نمیکردم...
هیچ وقت...

گاهی وقتها باخودم فکر میکنم...اگر آن موقعهااین اتفاقات می افتاد چه میشد؟؟
اصلا آن موقعها میتوانستم تصورش را هم بکنم؟!
نه.حتی تصورش هم محال بود.قول میدهم اگر اتفاقات امروز را به دیروز نشان بدهم سکته میکند!دیروز سکته میکند!

مگر من چه میخواستم؟از این زندگی چه میخواستم؟مگر غیر از این بود که این احساس بدون اجازه وارد دلم شده بود؟؟مگر دست خودم بود؟نه حاضرم شرط ببندم !حاضرم شرط ببندم که بدون اجازه وارد شد.حتی در هم نزد!

راستی!اگر در میزد در را برایش باز میکردم؟اجازه ورود میدادم به عشق؟؟!
شک دارم!شک دارم به اینکه اگر از من می پرسیدند اجازه میدهی پاسخم آری بود یانه!

شاید اگر خبر داشتم از دردهایش از غصه هایش از هزار تامشکل دیگرش نمی گذاشتم!
اجازه نمیدادم!ولی افسوس که دلم هیچکدام اینها را ندید...
دل من فقط یک نگاه را دید!فقط یک نگاه...
وفقط همان یک نگاه کافی بود.به خدا همان یک نگاه کافی بود تااجازه بدهم وارد شود!
ولی عشق این دفعه نه از در که از پنجره وارد شده بود!!

دلم به بیرون کردن این مزاحم هم راضی نمیشد!به قول معروف با دست پس میزد و با پا پیش میکشید!!

چاره ای نداشتم...حالاکه آمده بود.حالا که کار از کار گذشته بود...
حالاکه دیگر از من کاری ساخته نبود...

ولی انگار بعد از آمدنش به خانه دلم خدا هم رنگ دیگری گرفته بود...
حضورش پر رنگ تر از همیشه بود در لحظه لحظه این زندگی.احساسش می کردم...بیشتر از همیشه!خدای من بیشتر شده بود!برای من بیشتر شده بود!

شاید به خاطر همین بود که دلم رضایت نمیداد به بیرون کردن این مزاحم!شاید چون خدای عزیز برای من بیشتر شده بود.دلم هم هر لحظه بیشتر و بیشتر خدا را میخواست...
خدای من!توبرای من پر رنگ تری!پر رنگ تر از همیشه.حضور سبزت در همه جای این زندگی احساس میشود.همه جا...

اگر آن موقعهاعشق آمده بود و تو برایم بیشتر بودی حالا دیگر فرقی نمیکند که عشق باشد یا نه.برایم مهم حضور توست!حضور سبز و قشنگت که همیشه و همیشه برای من بوده!برای خود خودم!

گاهی اوقات آن احساس هم سرکی میکشد به دلم مزاحم شدن هایش برایم عادی شده!درست است هنوز هم آن نگاه برایم خیلی معنی دارد...ولی...
مهم برای من تو هستی خدای من!خدای عزیزی که ممنونم از حضورش در خانه دلمقلب