بالاخره تموم شد این امتحانای لعنتی...
وما فرصت نمودیم بیایم اینجاو یه خونه تکونی بکنیم!!
تو روزای امتتحان همش میگفتم ای خدا... کی میشه تموم شه و راحت شم...

ولی وقتی خوب فکر کردم گفتم ای بابا ترم آخرو این حرفا؟؟! دو روز دیگه که این درسم تموم شد میشینم و به خاطراتش فکر میکنم...

اونوقت همش حسرت این روزا رو میخورم،حسرت کلاس رفتنا، کلاس دو در کردنا!(البته من بچه خوبی بودم دوستان ناباب بودن!نیشخند

حسرت روزای خوشی که توی راه تریا و سلف داشتیم.یا بعضی وقتا سرکلاسا گشنگی میکشیدیم ولی نمیرفتیم سلف بخاطر کیفیت پایین غذا!نیشخندزبان

روزایی که بی خیال استاد و کلاس میشدیم و میرفتیم تو بازارا دور زدن!(البته گفتم همش تقصیر این دوستای ناباب بودها!!)
بعدم که میومدیم می دیدیم غیبتو خوردیم و آخر ترم مجبور میشدیم همه کلاسا رو بریم...

دبیرستان که بودم میگفتن قدر این روزاتو بدون،اما حالا باید قدر این روزا رو بدونم چون واقعا دیگه برنمیگردن.خیال باطل

اینقدر خاطرات قشنگ و به یادموندنی دارم از دانشگاه که تاعمر دارم یادم نمیره...

دوستای خوبی که با بودنشون کنارم اصلا نمیفهمیدم سختی درساو سختگیری استادارو...
روزای امتحان اونا بودن که باعث میشدن دلگرم بشم و امیدوار به نتیجه امتحان...

سحر مهربونم...
زهرای عزیزم...
بهاره دوس داشتنی...
تو دانشگا ما 4تا معروف بودیم!همیشه و همه جا باهم بودیم.یادمه سحر همش غر میزد که چقد زیادیم!
ولی کنارهم بودیم همه جا.خاطرات خوش دانشگاه با یادآوری اونا قشنگ میشه.
وقتی یکی دلش میگرفت بقیه هم ناراحت بودن و نمیتونستن ناراحتیشو ببینن.
وقتی هم یکی شاد بود،بقیه بادیدن شادیش خوشحال میشدن...

حالا به همه کسایی که میخوان برن دانشگا میگم منتظر باشن روزای خوشی در انتظارشونه!!چشمکمژه
و قدر این روزاشونوبدونن...

پ.ن.حتما بخون آقایی چون یاد حرفام میفتی...!!مژه