اون روزا، اون موقع ها، قبل ازاینکه دلامون یکی بشه،قبل از اینکه سرنوشتمون یکی بشه، همش دلواپس بودم!
دلواپسی تو دلم،تو نگاهم موج میزد!!
دلواپس چشمات...!
دلواپس نگاهت...!
دلواپس دل مهربون و پاکت...!
دلواپس اینکه نکنه اینا سهم من نباشه!نکنه تو سهم یکی دیگه بشی.اون وقت چی میموند از من به عنوان یک "آدم"؟؟
یک دل داغون که همش با اسم تو پرشده؟یک نگاه چشم به راه؟یک حسرت و آه همیشگی؟یک احساس زخمی؟؟؟

من بدون تو یه جسم بی روح بودم!یادم میاد روزای طولانی ای که نمیدیدمت چطور میگذشت...
چقدر سرد و بی روح...
اون روزا تنها جائی که خیلی راحت میتونستم دلمو خالی کنم،حرم آقا(ع) بود.تنها جائی که یه آرامش خاص می داد به دلم.آروم میشدم وقتی فکر میکردم به اینکه یه نفر اونجاست که به حرفام گوش میده.
       

الان که فکرشو میکنم به این نتیجه میرسم که اون روز و شبها برای من و تو یه امتحان بود!
یه امتحان سخت! امتحان صبر و بردباری دلامون! امتحانی که خود خدا برگزارکنندش بود!
همون خدایی که همیشه ازش کمک میخواستیم...
همون خدایی که ازش راهنمائی میخواستیم برای قبول شدن تو این آزمون...

امتحانی که شاید خیلی کم از آدما گرفته میشه.
هرچی میگذره بهم بیشتر ثابت میشه که این امتحان برای این بود که قدرتو بیشترو بیشتر بدونم.و همیشه حواسم باشه که برای به تو رسیدن چه امتحانایی رو پشت سر گذاشتم...

حالا اومدم اینجا تا جشن بگیرم!جشن یک سالگی مون!   
میدونم که تو هم مثل من باورت نمیشه که یک سال گذشت...!یک سال ازون روز پرخاطره میگذره،یک سال از روز پیوند خوردن دستامون میگذره...

روزی که همه فامیل جمع شدن تو حرم و زیر سایه ی آقا(ع)،تو حرم پر از عشق و صفاش،خطبه ی عقد ما خونده شد.حرمی که همیشه توش به آرامش میرسیدم،اون روز یه آرامش بزرگتر دادبهم!
آرامش اینکه بدونم تا ابد پیشمی. و قراره همیشه عمر کنارم باشی...
                                            

نمیدونی موقعی که حاج آقا به بابام گفت:"دستشون رو بذازید تو دست هم" چه حسی داشتم...
دوس داشتم فقط من و تو باشیم و آقا(ع).بلند بلند گریه کنم و بگم که ممنونم.
ممنونم بخاطر مهربونی های بیش از حدش.

اون ساعات،اون دقایق اولیه محرم شدنمون،دوس داشتم یک دل سیر نگات کنم!
و تو هیچی نگی!فقط اجازه بدی من نگات کنم!
نگاهی که همیشه شرم داشتم ازش!همیشه سرم پایین بود و باهات حرف میزدم!
همیشه اون نجابت و حیا نمیذاشت که حرفامو درست و کامل بهت بزنم.

نمیدونی الان چقدر خدارو شکر میکنم و چقدر خوشحالم از داشتنت. و چقدر آرومم وقتی پیشمی!

لحظه شماری میکنم برای همخونه شدنم با تو... 
لحظه شماری میکنم برای وقتی که همیشه و همه جا کنارم باشی،کنارت باشم.smile
دوس دارم زودتر خونه رویاهامونو ببینم!
به قول خودت چیزی نمونده تا 6 بشماری تموم میشه!
منم منتظرم و چقدر شیرینه این انتظار...

7 فروردین اولین سالروز ازدواجمون مبارک مجیدم.
ایشالا صدمیش...!!!

آغوشتو بغیر من به روی هیچکی وا نکن
منو ازین دلخوشی و آرامشم جدانکن
من برای باتو بودن پر عشق و خواهشم
واسه بودن کنارت تو بگو به هرکجا پرمیکشم
منو تو آغوشت بگیرآغوش تو مقدسه
بوسیدنت برای من تولد یک نفسه
چشمای مهربون تو منو به آتیش میکشه
نوازش دستای تو عادته ترکم نمیشه
فقط تو آغوش خودم دغدغه هاتو جابذار
به پای عشق من بمون هیچ کسو جای من نیار
مهر لباتو رو تن و روی لب کسی نزن
فقط به من بوسه بزن،به روح و جسم وتن من...