!!اینجا ایستگاه محبت است!توقف
تفاوت عشق و دوست داشتن...
ن : الهام ت : ۱۳٩٠/٩/۱٢ ز : ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ | +

یه مطلب جالب که خوندم و خوشم اومد و گفتم بذارم تا شمام بخونین و لذت ببرین!!
لذت ببرین هاااااااا!!فرشتهمژه

عشق با دوری و نزدیکی با دلدار دچار نوسان میشه.به قول معروف میگن از دل برود هرآنکه از دیده برفت...!شیطان

اگر دوری به درازا بکشه عشق ضعیف میشه و اگه تماس دوام پیداکنه عشق رو به ابتذال میره.و همیشه با بیم و امید و تزلزل و اضطراب زنده و نیرومند میمونه.عاشق همیشه میترسه مبادا کسی از راه برسه و معشوقش رو بدزده.برای همینه که میگه کجا بودی؟ کجا رفتی؟ چرا دیر اومدی؟

ولی دوست داشتن با این حالات آشنایی نداره و دنیاش یه دنیای دیگست!
عشق جوششی یک جانبست.فکر نمیکنه که معشوق کیه چه هویتی داره.درآن واحد بوجود میاد و باهمون سرعتی که به وجود اومده از بین میره.پاد زهر عشق تنفره.عشقهای این چنینی که دو طرف با نگاه اول دل و دین از دست میدن معمولا اشتباه میکنه و در انتخاب لغزش داره.
و یا همواره یکجانبه میمونه.و گاهی میان دوبیگانه ی ناهمانند عشقی جرقه میزنه که چون در تاریکیه خوب همدیگه رو نمیبینن و در اینجاست که گاه پس از جرقه زدن عشق،عاشق و معشوق بعد از وصال احساس میکنن همدیگه رو نمیشناسن.

اما دوست داشتن در روشنایی ریشه میدوونه و در زیر نور سبز میشه.و رشد میکنه.به همین دلیله که همواره پس از آشنایی پدید میاد و در حقیقت دو طرف در آغاز، خطوط آشنایی رو در سیما و نگاه همدیگه میخونن. مژه
و پس از آشناشدنه که خودمونی میشن!خنثیقلب

دو نفر در عین رودر بایستی داشتن با هم احساس نزدیکی میکنن و این حالت به قدری ظریف و فراره که به سادگی از زیر دست احساس و فهم میگریزه و پس از اون طعم و بو و گرمای خویشاوندی از سخن و رفتار و آهنگ کلام همدیگه احساس میشه.

و از این منزله که دو همسفر ناگهان خود به خود به چشم میبینن که به پهندشت بی کرانه ی مهربونی رسیدن و آسمون صاف و بی لک دوست داشتن بر بالای سرشون خیمه زده و افقهای روشن و پاک و صمیمی در برابرشون باز میشه.خیال باطلبغل


کلمات کلیدی :
.:: نظرات () ::.


میلادت مبارک...
ن : الهام ت : ۱۳٩٠/٧/۱٩ ز : ۳:٠۱ ‎ب.ظ | +

با نام رضا به سینه ها گل بزنید   با اشک به بارگاه او پل بزنید

فرمود که هر زمان گرفتار شدید     بر دامن ما دست توسل بزنید....

همه جای شهر چراغونه!همه جا شادی و جشن و سروره..!!مشهد انگار امسال پر شورو هیجانتر از هر ساله!!جمعیت مشهد امسال انگار 4 برابر شده!شایدم بیشتر...
اینا همش به خاطر حضور گرم یه آقای مهربون تو شهر ماست!سلطان قلبهای مهربان!
رضا،غریب الغربا،معین الضعفا،صحن و سرای حرمش بیشتر از همیشه حال و هوای خاص داره!لامپهای رنگی که توی هر صحن آویزوونه جلوه ی خیلی قشنگی داده به حرمش!
با اینکه این حرم بدون اینها هم زیباست...!

آقاجون! چقدر زیبا بود نماز مغرب خوندن تو حرمت اونم درست تو شب میلادت!
شب به این قشنگی...این همه لطف و مهربونی بیش از اندازه تو نمی دونیم چه جوری جبران کنیم.اصلا جبران شدنی هست یا نه...؟؟؟!!

آقا جون!همیشه یه سوال بزرگ تو ذهنمه.اونم اینکه چه جوری صدای این همه آدمو میشنوی؟؟!چه جوری به درد دل این همه افراد مختلف، جور واجور، رنگارنگ! توجه داری؟؟!

چه جوریه که این همه آدم حرفاشون و رازهای دلشونو به تو میگن و تو...همه رو میشنوی...؟!

چقدر خوبه آقا که هستی.چقدر خوبه که بزرگی.چقدر خوبه عظمتت و مهربونی بیش از حدت که مشهد ما رو اینقدر قشنگ کرده این حضور سبز!
امام رئوف،امام مهربان،هشتمین ستاره آسمان دلها، میلادت مبارک همه ی ما!
     
радуга сердец             день рождения           свечи

                   ×××××××××××××××××××××××××××××××××××

پاییز برگ ریزان هم از راه رسید!با اون نسیم های لطیف و بارونای مثال زدنیش!
پاییزی که آدمو بیشتر از همیشه یاد "عشق"می اندازه!
البته به جز مهر ماهش که بوی شروع درس رو یاد آدم می اندازه!
فقط خدا کنه که بارونای پاییزی زودتر شروع به باریدن کنه چون دیگه طاقت نداریم!
ببار باران، ببار که دلمان بدجور هوایت را کرده...!


 

                 ××××××××××××××××××××××××××××××××××××

این روزا بیشتر از همیشه نیاز دارم پیشم باشی!همیشه نیاز دارم ولی...این روزا بیشتر،نمیدونم چرا شاید به خاطر اینکه پاییز شده!!
ولی به قول خودت چه کنیم که نمیشه!ناراحتSmiley
کاش میشد اراده میکردم و میشد...!!خیال باطل
ولی اونقدر واسه این دل عزیزی و اونقدر جا باز کردی که همه اینا رو میشه صبر کرد!!
همه شو با هم!!نیشخند
ببخش اگه گاهی وقتا زیادی نق میزنم!خجالت
چیکار کنم خوب خودت لوسم کردی!!خجالتزبان 


کلمات کلیدی :
.:: نظرات () ::.


نولد با طعم شیرین خوشبختی...
ن : الهام ت : ۱۳٩٠/٦/۱٩ ز : ٦:٥۳ ‎ب.ظ | +

مهربانم،ای خوب؛ یاد قلبت باشد یک نفر هست که اینجا بین آدم هایی که همه سرد و غریبند با تو،تک و تنها به تو می اندیشد. و کمی دلش از دوری تو دلگیر است.

مهربانم،ای خوب؛یاد قلبت باشد یک نفر هست که چشمش به رهت دوخته بر در مانده و شب و روز دعایش اینست: زیر این سقف بلند هرکجایی هستی به سلامت باشی. و دلت همواره محو شادی و تبسم باشد.

مهربانم،ای خوب؛ یاد قلبت باشد یک نفر هست که دنیایش را؛همه ی هستی و رویایش را به شکوفایی احساس تو پیوند زد و دلش میخواهد لحظه ها را با تو به خدا بسپارد.

مهربانم ،ای خوب؛یک نفر هست که با تو،تک و تنها با تو پر اندیشه و شعر است و شعور؛پر احساس خیال است و سرور...

روزهای گرم تابستون داره کم کم تموم میشه و جاشو میده به قشنگی پاییز! پاییزی که هر وقت اسمشو میشنویم انگار یه نسیم خنک میاد و میره! پاییزی که باروناش مثال زدنیه!بارئنی که منو یاد تو می اندازه!

بارونی که وقتی زیرش وامیستی،وقتی قطرات قشنگش چیک چیک میکنه تو صورتت،تو هم انگار یه جورایی خدایی میشی!آخه این قطره های قشنگ از جای خوبی میان.ازون بالا.انگار یه جایی نزدیک به خدا!
شنیدی میگن زیر بارون آرزو کن؟؟!

زیر بارون آرزو ها قشنگن و انگار صدات زودتر به خدا میرسه.مژه
اولین بارون مشهدی امسالم تو همین ماه اتفاق افتاد. شه ری ور...!

ماهی که با شروعش یه حس و حال دیگه گرفت همه جا.یه حال و هوای دیگه پیدا کرد.دیگه خبری از گرمی هوا نبود.دیگه خبری از آفتاب سوختگی نبود.کم کم اون نسیم خنک پاییزی خودشو نشون داد.تو این ماه قشنگ که یه جورایی خاتمه تابستونه و ابتدای پاییز!

همیشه فکر میکردم چون تو این ماه خودم به دنیا اومدم اینقدر برام خواستنی شده!
اینقدر دوسش دارم.بچه که بودم حتی به خاطر خرید لباس فرم مدرسه،یادم میرفت که خودم تو این ماه به دنیا اومدم!
ولی دوسش داشتم!شهریور برام عزیز بودهمیشه!قلب

تا اینکه اون حس قشنگ رو تجربه کردم.تا اینکه یواش یواش یه حس کوچولو تو دلم جوونه زد.یادم میاد اون موقع ها،اون روزایی که تازه طعم شیرین عشق خودشو نشون میداد،بازم شهریور برام قشنگ و خاص بود.بازم یه ماه دوس داشتنی بود برام.

اسمشو که میشنیدم احساس غرور میکردم.تا اینکه تو یه اتفاق کوچولو فهمیدم تو هم به دنیا اومده همین ماهی! تو هم از جنس شهریور عزیزی،تو هم از جنس...خودمی!بغل

اون موقع بود که فهمیدم چرا اینقدر این ماه خاص بوده برام.چرا هرسال به این ماه که میرسیم دنیا و روزگار هم یه رنگ دیگه میگیره.حداقل برای خودم! برای دل کوچیک خودم!
از وقتی فهمیدم تو هم مث من به دنیا اومده این ماهی،هر سال جشن میگرفتم.
البته برای خودم و تو دل خودم!
برام قشنگ بود که تو ،6 سال قبل از من اونم با تفاوت 4 روز تو همین ماه به دنیا اومدی!!خیال باطل
فکرشو که میکردم ته دلم ذوق عجیبی داشتم.جشنی که میگرفتم تو دل خودم و فقط به یاد تو بود!حیف که خودت حضور نداشتی...ناراحت

ولی حالا،توی این تابستون،و توبی این ماه قشنگ کنارمی!و با حضور گرمت میخوام جشن بگیرم!می خوام این فاصله 4 روز هر روزش جشن باشه.برای هر دومون!قلبماچ
کمکم میکنی؟؟!4 روز جشن سور و سات زیادی داره ها!!چشمک

مجید مهربونم!همسفر لحظه ها و ثانیه هام!ممنونم که بهم ثابت کردی تو انتخابم اشتباه نکردم.قلب
ممنونم که بهم ثابت کردی عشق واقعی یعنی چی.بغل
ممنونم که بهم ثابت کردی اون همه صبر و حوصله الکی نبود.مژه
ممنونم که بهم ثابت کردی تو ارزش بهترین ها رو داری؛بهترین های دنیا رو...
حالا با تو و در کنار تو طعم شیرین خوشبختی چقدر مزه میده!
چقدر این لحظه ها قشنگن؛لحظه های شیرین با تو بودن...ماچ

میلاد تو شیرین ترین بهانه ایست که می توان با آن به رنجهای زندگی هم دل بست و در میان این روزهای شتابزده عاشقانه تر زیست. میلادتو معراج دستهای من است وقتی که عاشقانه تولدت را شکر می گویم
20 شهریورت مبارک...!ماچقلب       

 

 

دوست دارم...

 

 


کلمات کلیدی :
.:: نظرات () ::.


گفت و گو با خدا...
ن : الهام ت : ۱۳٩٠/٥/۱٩ ز : ٦:۳٧ ‎ق.ظ | +

سلام دوستان.
یه مطلبی رو یه جا خوندم.خیلی خوشم اومد.گفتم بذارم اینحا شما هم لذت ببرید از خوندنش.
"در رویاهایم دیدم که با خدا گفت و گو میکنم.خدا پرسید:پس تو میخواهی با من گفت و گو کنی؟؟
من در پاسخ گفتم:اگر وقت دارید!
خدا خندید و گفت:"وقت من بی نهایت است."
پرسیدم: چه چیز بشر تو را سخت متعجب میسازد؟؟
خدا پاسخ داد:کودکی شان!
اینکه آنها از کودکی شان خسته میشوند و عجله دارند که زود تر بزرگ شوند.و دوباره پس از مدتها آرزو میکنند باز کودک شوند.

آنها سلامتی خود را از دست میدهند تا پول بدست آورند و بعد پولشان را از دست میدهند تا سلامتی از دست رفته شان را باز جویند!


اینکه با اضطراب به آینده مینگرند و حال خویش را فراموش میکنند.
بنابرین "نه در حال زندگی میکنند و نه در آینده"

اینکه آنها به گونه ای زندگی میکنند که گویی هرگز نمیمیرند.و به گونه ای میمیرند که گویی هرگز نزیستند!!

دستهای خدا دستانم را گرفت.مدتی سکوت کردیم.و من دوباره پرسیدم:
به عنوان خدا میخواهی کدام درسهای زندگی را بندگانت بیاموزند؟
گفت:بیاموزند که آنها نمی توانند کسی را وادار کنند که عاشقشان باشد.
همه کاری که آنها میتوانند بکنند این است که اجازه دهند"خودشان دوست داشته باشند"

بیاموزند که درست نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند.

بیاموزند که فقط چند ثانیه طول میکشد تا زخم های عمیقی در قلب آنها که دوستشان داریم ایجاد کنیم.
اما سالها طول میکشد تا آن زخم ها را التیام بخشیم.

بیاموزند که ثروتمند کسی نیست که بیشترین ها را دارد.بلکه کسی ست که به کمترین ها نیاز دارد.

بیاموزند که دو نفر میتوانند به یک نقطه نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند.

بیاموزند که کافی نیست که دیگران را فقط ببخشند.بلکه خود را نیز باید ببخشند.

من با خضوع گفتم از شما به خاطر این گفت و گو سپاس گزارم.
آیا چیز دیگری هست که دوست دارید به بندگانتان بگویید؟

خداوند لبخند زد و گفت:"فقط بدانند من اینجا هستم.همیشه!"

برای نمایش بزرگترین اندازه کلیک کنید
پ ن :روزه نماز های همه تون قبول.ما رو هم از دعای خیرتون بی نصیب نگذارید!


کلمات کلیدی :
.:: نظرات () ::.


خانه دوست کجاست...؟
ن : الهام ت : ۱۳٩٠/٥/٢ ز : ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ | +

نرسیده به درخت
کوچه باغی ست که از خواب خدا سبز تر است.
و در آن عشق به اندازه پر های صداقت آبی ست.
می روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ سر بدر می آرد.

پس به سمت گل تنهایی می پیچی.
پای فواره ی جاوید اساطیر زمین می مانی.
و تو را ترسی شفاف فرا می گیرد.

در صمیمیت سیال فضا خش خشی می شنوی.
کودکی میبینی،رفته از کاج بلندی بالا،جوجه بردارد.
از لانه نور،و از او می پرسی:خانه دوست کجاست...؟؟؟
                                                                             "سهراب سپهری"

چقدر این شعر سهراب آروم میکنه آدمو.و چقدر معنی و مفهوم درش نهفته ست که به این آسونیا قابل درک نیست!! 


کلمات کلیدی :
.:: نظرات () ::.


روزای شیرین زندگی...
ن : الهام ت : ۱۳٩٠/۳/٢۱ ز : ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ | +

َچشمامو می َبندم...بر میگردم به سالهای پیش...سالهایی که انگار همین دیروز بود...
سالهایی که...
چقد زود گذشت...!
فکر میکنم...خندم میگیره!
تو لحظه لحظه روزای قشنگ بچگی،تو روزای نابی که دیگه هیچوقت نمیان، می گردم!خیال باطل
می گردم و میگردم...
اما هیچکی رو مثل تو پر رنگ نمیبینم!هیچکی رو مثل تو یه رنگ و صادق نمی بینم!مژه
هیچکی رو مثل تو همیشه با خودم نمی بینم!
مثل خواهر بودی برام و هستی!نزدیکتر از یه خواهر...
نزدیکتر از یه دوست...خنده داره. ولی اگه کلمه ای نزدیکتر از خواهر پیدا میکردم میذاشتم روت! با اون کلمه صدات میکردم!!مژه

یاد بستنی ها و خاله بازی های بچگی که می افتم،از همه تو پر رنگ تری تو خاطراتم.اصلا فقط تویی خود خودت!
یاد دوچرخه بازی و تاب بازی تو حیاط خونه که می افتم فقط و فقط تو میدرخشی تو دفترچه خاطرات.فقط خودت!
یاد استرس ها و نگرانی های روزای خاص زندگی که می افتم،فقط تویی که از همه بهتری برام!
یاد کمک خواستنا و راهنمایی های قشنگ زندگی که می افتم فقط حرفای تو میاد سراغم.
یاد اون چند سال زندگی پیش هم...تو یه خونه...
تمام لحظاتم پر شده بود باهات!اون موقع ها میدونستم که هر وقت کم میارم،هر وقت کمک میخوام،هر وقت به یه سنگ صبور نیاز دارم،سراغ کی رو بگیرم.
ته دلم محکم بود.چون به حرفات،به لحن کلامت،به دل پاکت ایمان داشتم و دارم!

اون چند سال زندگی برام تکرار نمیشه...البته چرا،مگر تو خواب و رویا بیاد سراغم!!خیال باطل
اون باهم خندیدنا،با هم بیرون رفتنا،اون لواشک خوردنا!!
اون حرم رفتنا،با هم زندگی کردنا...
زنگ زدن به روزنامه پیروزی و پیدا کردن یه عالمه دوست.
تو همه اون لحظات با هم بودیم ناهید! با من بودی... با تو بودم!

آخی...روزایی که من یه حس خاص رو تجربه کردم اما تو هنوز به این حس نرسیده بودی.خوب درکم نمیکردی!یادته؟!!
ولی همون موقع می گفتم وقتی خودت تجربه ش کردی می فهمی چی میگم.
تا یه روز خودت به حرفم رسیدی و اون حس قشنگ تو دلت جوونه زد! خیلی خوب یادمه که چه حالی داشتی...خیال باطلبغل
خیلی خوب درکت میکردم.فقط من میفهمیدم معنی گریه های شبانه تو ناهید!
فقط من میفهمیدم که چی میگذره تو دلت!
به خدا هر ثانیه و هر لحظه تو لمس میکردم، با تمام وجودم!
روز عقدتون،روزی که دلاتون به هم پیوند خورد،نمی دونی ته دلم چقدر خوشحال بودم برات.خیلی کار بود که جلوی خودموگرفتم! جلوی اشکای شوقمو گرفتم!

چون میدونستم چقدر دوسش داری و هیچی به اندازه رسیدن به عشقت آرومت نمیکنه.منم همینو میخواستم! آرامشتو میخواستم! مگه آدم از زندگی چی میخواد؟!!
 مگه تو زندگی چیزی بالاتر از آرامش هست واسه آدم؟؟!

ناهیدی من! نمیدونی چقدر خوشحالم از اینکه زندگی مشترکتو با آقا مهردادت شروع می کنی.
خیلی خوشحالم که دیگه دلتنگ نمیشی.دیگه واسه همیشه پیشش میمونی.
دیگه معنی واقعی آرامشو حس میکنی.

گاهی وقتا از خودم میپرسم وقتی رفتی،واسه کی حرفامو بی شیله پیله بزنم.واسه کی درد دل کنم.از کی راهنمایی بخوام.
ولی فکرم که دوباره میاد طرفت،طرف تو و آقا مهرداد،یادم میره حرفام و درد دلام!!

برام مهم اینه که آروم باشی و خوشبخت.و مطمئنم خوشبخت میشی.
چون مطمئنم مرد زندگیت خیلی دوست داره و همیشه مواظبت هست.
از خدا میخوام همیشه برای هم نگهتون داره. تا آخر دنیا.
مبارکت باشه دختر خاله-دختر عموی مهربونم
!!قلب  ماچ
16 تیرت مبارکت باشه!!

پ ن:دلمان تنگولیده برایتان آقا!!
دلمان اندازه حجم قفس تنگ است...ناراحتافسوس

پ ن:قهرمانی پزسپولیس عزیزو به همه سرخ دلان تبریک میگم.قلب


کلمات کلیدی :
.:: نظرات () ::.


صدای سکوت عشق...!
ن : الهام ت : ۱۳٩٠/۳/۸ ز : ۱:٤۸ ‎ب.ظ | +
من سکوتم تو ترانه...
من یه فانوس، تو زبانه.
من نگاه مات و گنگم...
تو نگاهی عاشقانه...
من یه زخمم، تو یه مرحم..
من به ندرت، تودما دم...
من یه باغ گرگفته....
تو مثه نزول  شبنم...!
منو تو دوتا عروسک با چشای تیله ای...
منو تو زندونیه خاطرهای پیله ای...!!قلبماچ
عکس گل های زیبا
پ ن:میگویند شقایق ها هرگز نمیمیرند.پس تا مرگ شقایق ها دوستت دارم...قلبماچقلب

کلمات کلیدی :
.:: نظرات () ::.


7 فروردین 1390
ن : الهام ت : ۱۳٩٠/۱/۳٠ ز : ۸:۱٦ ‎ق.ظ | +

میخوام شروع کنم.میخوام بنویسم.اما نمیدونم از کی از کجا اصلا چه جوری شروع کنم؟؟!داستان ٨ سال عشق پررنگ و قشنگ رو چه جوری در قالب کلمات بیان کنم؟
چه جوری بگم؟چه جوری به زبون بیارم چه جوری از یه قلب پاک و مهربون بگم؟قلبی که اینقدر مهربون و اینقدر صادق بود که هر بار بیشتر و بیشتر منو به طرف خودش جذب میکرد...

قصه از یه روز گرم تابستون شروع شد.روزی که بعد از مدتهامی دیدمش.کاملا اتفاقی.و نمی دونم توی اون دوتا چشم قهوه ای رنگ قشنگش چی داشت که مهرش از همون روز بدجور افتاد توی این دل!
و از همون روز عشقش لحظه به لحظه بیشتر و بیشتر شد...

تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچک » بخش تصاویر زیباسازی » سری دوم www.pichak.net کلیک کنید

روزای سختی بود.سخت اما قشنگ...روزای پر استرسی بود.پر استرس اما شیرین...
هر وقت میدیدمش انگار یه چیزی تو دلم بالا و پایین میپرید و هی بی قراری میکرد.انگار دلم یه چیزی میخواست.میخواست که اون دل مهربون حد اقل ازین عشق اطلاع داشته باشه.ولی افسوس.افسوس که بازم این دل راضی نمیشد.راضی نمیشد به ابراز این عشق...
اون روزا خیلی بهانه گیر شده بودم.به همه چیز ایراد میگرفتم.همیشه میترسیدم.
ترس از اینکه بدونه.ترس از این که با خبر شه ازین دل دل کردنا...افسوس

هر نفسی که میکشیدم ترس داشتم از آینده.از فردا.ترس از اینکه نکنه اون نگاه قشنگ نکنه اون دل مهربون سهم دل من نباشه؟؟نکنه قسمت دل دیگه ای بشه؟؟!

همیشه ازین میترسیدم.یه جورایی تمام زندگیم شده بود همون دل مهربون.طرز رفتارش گفتارش طرز برخوردش به دلم مینشست.همون جوری بود که من میخواستم.رفتاری که تو هیچکس ندیدم.اطرافیان آدمای دور و برم هیچ کدوم مثل اون نبودن.

 

یادمه که هر وقت میدیدمش بعد از خداحافظی شب و روزم میشد گریه.ناراحتدلم میگرفت.احساس میکردم درگیر یه حس بیهوده شدم.
یه عشق یک طرفه که هیچ سر انجامی نداره.فقط خدا میدونه که اون شب و روزا به من چی گذشت.
تمام درد دلام برای خودش بود. خود خدای مهربونیا.فقط و فقط اون میدونست تو دلم چی میگذره.افسوس
چه آشوبی میشه وقتی میبینمش.از اون روزا اون ساعتای پر التهاب فقط 3 تا دفتر خاطرات مونده برام.خاطرات شیرینی که با خوندنش لحظات قشنگ زندگی برام زنده میشه.خاطرات شیرینی که همیشه دوسشون دارم و هیچ وقت یادم نمیره اون سختیارو...خیال باطل

روزا و هفته ها همینطور گذشت تا بالاخره تو یه روز قشنگ پاییزی یه چیزی افتاد به دلم!احساس کردم تو دل اونم یه خبرایی هست.از طرز نگاه کردنش معلوم بود.آخه من این نگاهو سالها بود که میشناختم!!مژه
اما صبر کردم.میدونستم که اگه به صلاحم باشه خود خدا همه چی رو درست میکنه.تا اینکه...
روزای بعد که میدیدمش دیگه داشتم مطمئن میشدم به واقعی بودن این عشق...
آره حالا دیگه اونم دوسم داشتو با خبر شده بود از راز دلم.شبیه یه معجزه بود!
یه معجزه که فقط دست خود خدا بود...
حالا دیگه انگار اونم تو دلش یه چیزی بالا و پایین میپرید.انگار اونم بی قرار بود!!

ولی بازم موانع زیادی سر راه بود...درسش که هنوز نیمه تمام بود بعد از اونم سربازیش...که نمیدونستم پدر و مادرم با این وضعیت رضایت میدن به این ازدواج یانه؟؟!
بازم روزای سختی رو در پیش داشتم.ترس از اینکه بالاخره سر انجام این عشق دنباله دار چی میشه؟؟!سوال
ولی راحت تر بودم.سختیا تقسیم شده بود.چون مطمئن بودم که اونم دوسم داره و محکم وا میسته تا آخرش.

یک سال پر از استرس گذشت. هم برای من هم برای اون.درسته که خیلی سخت بود.درسته که اطرافیان هر کدوم یه چیزی میگفتن.درسته که حرف و حدیث زیاد بود...
ولی یه چیزی وجود داشت و رویا نبود.اتفاق نبود.اونم حس پاک تو دلش بود که هر روز که میگذشت بیشتر مطمئن میشدم به صداقتش تو ابراز این عشق...
و میتونستم محکمتر ادامه بدم.محکمتر برم تا آخرش...

روزها گذشت و گذشت تا...رسیدیم به 7 فروردین 1390.اولین ماه از قشنگترین فصل سال.حالا دیگه فروردین برام یه رنگ و بوی دیگه ای داره.
تو این روز قشنگ زیر سایه آقا امام رضا(ع)دلامون به هم پیوند خورد.تو این روز قشنگ مجیدم مال من شد.مال خود خودم شد تاآخر عمر...

خیلی سختی کشیدم برای به دست آوردنت.که البته شیرین بود.شیرین تر از عسل!
این سختیا رو تحمل میکردم چون میدونستم لیاقتش رو داری. چون به عشقم به احساسم ایمان داشتم.
هر روز دارم خدا رو شکر میکنم که بالاخره تو سهم دل من شدی.بالاخره اون دل مهربونت قسمت دل من شد.بالاخره اون خنده های قشنگت مال خودم شد.

از خدا میخوام این عشق پاکو تا ابد تو دلم همینطور پر شور پر حرارت نگه داره. و همین طور تو دل تو.دوست دارم مجید من...ماچقلبماچ

فونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا ساز


کلمات کلیدی :
.:: نظرات () ::.


........................ مطالب قدیمی‌تر >>

Powered By persianblog.ir Copyright © by divooneyenegahet
This Themplate By Theme-Designer.Com