!!اینجا ایستگاه محبت است!توقف
سالروز هم پیمان شدن تا خدا...
ن : الهام ت : ۱۳٩٠/۱٢/٢۱ ز : ۱:٥۳ ‎ب.ظ | +

 

                        

اون روزا، اون موقع ها، قبل ازاینکه دلامون یکی بشه،قبل از اینکه سرنوشتمون یکی بشه، همش دلواپس بودم!
دلواپسی تو دلم،تو نگاهم موج میزد!!
دلواپس چشمات...!
دلواپس نگاهت...!
دلواپس دل مهربون و پاکت...!
دلواپس اینکه نکنه اینا سهم من نباشه!نکنه تو سهم یکی دیگه بشی.اون وقت چی میموند از من به عنوان یک "آدم"؟؟
یک دل داغون که همش با اسم تو پرشده؟یک نگاه چشم به راه؟یک حسرت و آه همیشگی؟یک احساس زخمی؟؟؟

من بدون تو یه جسم بی روح بودم!یادم میاد روزای طولانی ای که نمیدیدمت چطور میگذشت...
چقدر سرد و بی روح...
اون روزا تنها جائی که خیلی راحت میتونستم دلمو خالی کنم،حرم آقا(ع) بود.تنها جائی که یه آرامش خاص می داد به دلم.آروم میشدم وقتی فکر میکردم به اینکه یه نفر اونجاست که به حرفام گوش میده.
       

الان که فکرشو میکنم به این نتیجه میرسم که اون روز و شبها برای من و تو یه امتحان بود!
یه امتحان سخت! امتحان صبر و بردباری دلامون! امتحانی که خود خدا برگزارکنندش بود!
همون خدایی که همیشه ازش کمک میخواستیم...
همون خدایی که ازش راهنمائی میخواستیم برای قبول شدن تو این آزمون...

امتحانی که شاید خیلی کم از آدما گرفته میشه.
هرچی میگذره بهم بیشتر ثابت میشه که این امتحان برای این بود که قدرتو بیشترو بیشتر بدونم.و همیشه حواسم باشه که برای به تو رسیدن چه امتحانایی رو پشت سر گذاشتم...

حالا اومدم اینجا تا جشن بگیرم!جشن یک سالگی مون!   
میدونم که تو هم مثل من باورت نمیشه که یک سال گذشت...!یک سال ازون روز پرخاطره میگذره،یک سال از روز پیوند خوردن دستامون میگذره...

روزی که همه فامیل جمع شدن تو حرم و زیر سایه ی آقا(ع)،تو حرم پر از عشق و صفاش،خطبه ی عقد ما خونده شد.حرمی که همیشه توش به آرامش میرسیدم،اون روز یه آرامش بزرگتر دادبهم!
آرامش اینکه بدونم تا ابد پیشمی. و قراره همیشه عمر کنارم باشی...
                                            

نمیدونی موقعی که حاج آقا به بابام گفت:"دستشون رو بذازید تو دست هم" چه حسی داشتم...
دوس داشتم فقط من و تو باشیم و آقا(ع).بلند بلند گریه کنم و بگم که ممنونم.
ممنونم بخاطر مهربونی های بیش از حدش.

اون ساعات،اون دقایق اولیه محرم شدنمون،دوس داشتم یک دل سیر نگات کنم!
و تو هیچی نگی!فقط اجازه بدی من نگات کنم!
نگاهی که همیشه شرم داشتم ازش!همیشه سرم پایین بود و باهات حرف میزدم!
همیشه اون نجابت و حیا نمیذاشت که حرفامو درست و کامل بهت بزنم.

نمیدونی الان چقدر خدارو شکر میکنم و چقدر خوشحالم از داشتنت. و چقدر آرومم وقتی پیشمی!

لحظه شماری میکنم برای همخونه شدنم با تو... 
لحظه شماری میکنم برای وقتی که همیشه و همه جا کنارم باشی،کنارت باشم.smile
دوس دارم زودتر خونه رویاهامونو ببینم!
به قول خودت چیزی نمونده تا 6 بشماری تموم میشه!
منم منتظرم و چقدر شیرینه این انتظار...

7 فروردین اولین سالروز ازدواجمون مبارک مجیدم.
ایشالا صدمیش...!!!

آغوشتو بغیر من به روی هیچکی وا نکن
منو ازین دلخوشی و آرامشم جدانکن
من برای باتو بودن پر عشق و خواهشم
واسه بودن کنارت تو بگو به هرکجا پرمیکشم
منو تو آغوشت بگیرآغوش تو مقدسه
بوسیدنت برای من تولد یک نفسه
چشمای مهربون تو منو به آتیش میکشه
نوازش دستای تو عادته ترکم نمیشه
فقط تو آغوش خودم دغدغه هاتو جابذار
به پای عشق من بمون هیچ کسو جای من نیار
مهر لباتو رو تن و روی لب کسی نزن
فقط به من بوسه بزن،به روح و جسم وتن من...



کلمات کلیدی :
.:: نظرات () ::.


نامه ای از طرف خدا...
ن : الهام ت : ۱۳٩٠/۱۱/٢٩ ز : ٢:۳۳ ‎ب.ظ | +

امروز صبح که از خواب بیدار میشدی نگاهت کردم.امیدوار بودم که با من حرف بزنی.حتی برای چند کلمه نظرم را بپرسی.یا برای اتفاق خوبی که دیروز در زندگی ات افتاد ازمن تشکر کنی...
اما متوجه شدم که خیلی مشغولی!!مشغول انتخاب لباسی که می خواستی بپوشی.وقتی داشتی این طرف و آن طرف می دویدی تا حاضر شوی فکر کردم چند دقیقه ای وقت داری که بایستی و به من بگویی:"سلام"!!
اما تو خیلی مشغول بودی. یک بار مجبور شدی منتظر شوی و برای مدت یک ربع کاری نداشتی جز آنکه روی یک صندلی بنشینی.بعد دیدمت که از جاپریدی.
خیال کردم میخواهی چیزی را به من بگویی اما تو بطرف تلفن دویدی و در عوض به دوستت تلفن کردی تا از آخرین شایعات با خبر شوی.

تمام روز با صبوری منتظرت بودم. با آن همه کارهای مختلف گمان میکنم که اصلا وقت نداشتی با من حرف بزنی.متوجه شدم قبل از نهار هی دور و برت را نگاه میکنی.شاید چون خجالت میکشیدی سرت را بسوی من خم نکردی...!!

تو به خانه رفتی و به نظر میرسیدکه هنوز خیلی کارها برای انجام دادن داری.
بعد از انجام چندکار تلویزیون را روشن کردی.نمیدانم تلویزیون را دوست داری یانه!
در آن چیزهای زیادی نشان میدهند و تو هر روز مدت زیادی را جلوی آن میگذرانی.
در حالی که درباره هیچ چیز فکرنمیکنی و فقط از برنامه هایش لذت میبری.

باز هم صبورانه انتظارت راکشیدم.و تو در حالیکه تلویزیون را نگاه میکردی شام خوردی و بازهم با من صحبت نکردی.
موقع خواب فکر میکنم خیلی خسته بودی بعد از آنکه به اعضای خانواده ات شب بخیر گفتی به رختخواب رفتی و فورا به خواب رفتی.نمیدانم چرا به من شب بخیر نگفتی؟!
اما اشکالی نداردآخر مگر صبح به من "سلام" کردی؟؟؟!!

احتمالا متوجه نشدی که من همیشه در کنارت و برای کمک به تو آماده ام.من صبورم بیش از آنچه که تو فکرش را بکنی...

حتی دلم میخواهد به تو یاد دهم که چطور بادیگران صبور باشی.من آنقدر دوستت دارم که هر روز منتظرت هستم...
منتظر یک سر تکان دادن،یک دعا،یک فکر یا گوشه ای از قلبت که بسوی من آید.خیلی سخت است که مکالمه ای یکطرفه داشته باشی.

خوب،من باز هم سراسر عشق منتظرت خواهم بود.به امید آنکه شاید فردا کمی به من وقت بدهی...

دوستت دارم.روز خوبی داشته باشی.

                                        ***دوست و دوستدارت:خدا***

 


کلمات کلیدی :
.:: نظرات () ::.


تفاوت عشق و دوست داشتن...
ن : الهام ت : ۱۳٩٠/٩/۱٢ ز : ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ | +

یه مطلب جالب که خوندم و خوشم اومد و گفتم بذارم تا شمام بخونین و لذت ببرین!!
لذت ببرین هاااااااا!!فرشتهمژه

عشق با دوری و نزدیکی با دلدار دچار نوسان میشه.به قول معروف میگن از دل برود هرآنکه از دیده برفت...!شیطان

اگر دوری به درازا بکشه عشق ضعیف میشه و اگه تماس دوام پیداکنه عشق رو به ابتذال میره.و همیشه با بیم و امید و تزلزل و اضطراب زنده و نیرومند میمونه.عاشق همیشه میترسه مبادا کسی از راه برسه و معشوقش رو بدزده.برای همینه که میگه کجا بودی؟ کجا رفتی؟ چرا دیر اومدی؟

ولی دوست داشتن با این حالات آشنایی نداره و دنیاش یه دنیای دیگست!
عشق جوششی یک جانبست.فکر نمیکنه که معشوق کیه چه هویتی داره.درآن واحد بوجود میاد و باهمون سرعتی که به وجود اومده از بین میره.پاد زهر عشق تنفره.عشقهای این چنینی که دو طرف با نگاه اول دل و دین از دست میدن معمولا اشتباه میکنه و در انتخاب لغزش داره.
و یا همواره یکجانبه میمونه.و گاهی میان دوبیگانه ی ناهمانند عشقی جرقه میزنه که چون در تاریکیه خوب همدیگه رو نمیبینن و در اینجاست که گاه پس از جرقه زدن عشق،عاشق و معشوق بعد از وصال احساس میکنن همدیگه رو نمیشناسن.

اما دوست داشتن در روشنایی ریشه میدوونه و در زیر نور سبز میشه.و رشد میکنه.به همین دلیله که همواره پس از آشنایی پدید میاد و در حقیقت دو طرف در آغاز، خطوط آشنایی رو در سیما و نگاه همدیگه میخونن. مژه
و پس از آشناشدنه که خودمونی میشن!خنثیقلب

دو نفر در عین رودر بایستی داشتن با هم احساس نزدیکی میکنن و این حالت به قدری ظریف و فراره که به سادگی از زیر دست احساس و فهم میگریزه و پس از اون طعم و بو و گرمای خویشاوندی از سخن و رفتار و آهنگ کلام همدیگه احساس میشه.

و از این منزله که دو همسفر ناگهان خود به خود به چشم میبینن که به پهندشت بی کرانه ی مهربونی رسیدن و آسمون صاف و بی لک دوست داشتن بر بالای سرشون خیمه زده و افقهای روشن و پاک و صمیمی در برابرشون باز میشه.خیال باطلبغل


کلمات کلیدی :
.:: نظرات () ::.


میلادت مبارک...
ن : الهام ت : ۱۳٩٠/٧/۱٩ ز : ۳:٠۱ ‎ب.ظ | +

با نام رضا به سینه ها گل بزنید   با اشک به بارگاه او پل بزنید

فرمود که هر زمان گرفتار شدید     بر دامن ما دست توسل بزنید....

همه جای شهر چراغونه!همه جا شادی و جشن و سروره..!!مشهد انگار امسال پر شورو هیجانتر از هر ساله!!جمعیت مشهد امسال انگار 4 برابر شده!شایدم بیشتر...
اینا همش به خاطر حضور گرم یه آقای مهربون تو شهر ماست!سلطان قلبهای مهربان!
رضا،غریب الغربا،معین الضعفا،صحن و سرای حرمش بیشتر از همیشه حال و هوای خاص داره!لامپهای رنگی که توی هر صحن آویزوونه جلوه ی خیلی قشنگی داده به حرمش!
با اینکه این حرم بدون اینها هم زیباست...!

آقاجون! چقدر زیبا بود نماز مغرب خوندن تو حرمت اونم درست تو شب میلادت!
شب به این قشنگی...این همه لطف و مهربونی بیش از اندازه تو نمی دونیم چه جوری جبران کنیم.اصلا جبران شدنی هست یا نه...؟؟؟!!

آقا جون!همیشه یه سوال بزرگ تو ذهنمه.اونم اینکه چه جوری صدای این همه آدمو میشنوی؟؟!چه جوری به درد دل این همه افراد مختلف، جور واجور، رنگارنگ! توجه داری؟؟!

چه جوریه که این همه آدم حرفاشون و رازهای دلشونو به تو میگن و تو...همه رو میشنوی...؟!

چقدر خوبه آقا که هستی.چقدر خوبه که بزرگی.چقدر خوبه عظمتت و مهربونی بیش از حدت که مشهد ما رو اینقدر قشنگ کرده این حضور سبز!
امام رئوف،امام مهربان،هشتمین ستاره آسمان دلها، میلادت مبارک همه ی ما!
     
радуга сердец             день рождения           свечи

                   ×××××××××××××××××××××××××××××××××××

پاییز برگ ریزان هم از راه رسید!با اون نسیم های لطیف و بارونای مثال زدنیش!
پاییزی که آدمو بیشتر از همیشه یاد "عشق"می اندازه!
البته به جز مهر ماهش که بوی شروع درس رو یاد آدم می اندازه!
فقط خدا کنه که بارونای پاییزی زودتر شروع به باریدن کنه چون دیگه طاقت نداریم!
ببار باران، ببار که دلمان بدجور هوایت را کرده...!


 

                 ××××××××××××××××××××××××××××××××××××

این روزا بیشتر از همیشه نیاز دارم پیشم باشی!همیشه نیاز دارم ولی...این روزا بیشتر،نمیدونم چرا شاید به خاطر اینکه پاییز شده!!
ولی به قول خودت چه کنیم که نمیشه!ناراحتSmiley
کاش میشد اراده میکردم و میشد...!!خیال باطل
ولی اونقدر واسه این دل عزیزی و اونقدر جا باز کردی که همه اینا رو میشه صبر کرد!!
همه شو با هم!!نیشخند
ببخش اگه گاهی وقتا زیادی نق میزنم!خجالت
چیکار کنم خوب خودت لوسم کردی!!خجالتزبان 


کلمات کلیدی :
.:: نظرات () ::.


نولد با طعم شیرین خوشبختی...
ن : الهام ت : ۱۳٩٠/٦/۱٩ ز : ٦:٥۳ ‎ب.ظ | +

مهربانم،ای خوب؛ یاد قلبت باشد یک نفر هست که اینجا بین آدم هایی که همه سرد و غریبند با تو،تک و تنها به تو می اندیشد. و کمی دلش از دوری تو دلگیر است.

مهربانم،ای خوب؛یاد قلبت باشد یک نفر هست که چشمش به رهت دوخته بر در مانده و شب و روز دعایش اینست: زیر این سقف بلند هرکجایی هستی به سلامت باشی. و دلت همواره محو شادی و تبسم باشد.

مهربانم،ای خوب؛ یاد قلبت باشد یک نفر هست که دنیایش را؛همه ی هستی و رویایش را به شکوفایی احساس تو پیوند زد و دلش میخواهد لحظه ها را با تو به خدا بسپارد.

مهربانم ،ای خوب؛یک نفر هست که با تو،تک و تنها با تو پر اندیشه و شعر است و شعور؛پر احساس خیال است و سرور...

روزهای گرم تابستون داره کم کم تموم میشه و جاشو میده به قشنگی پاییز! پاییزی که هر وقت اسمشو میشنویم انگار یه نسیم خنک میاد و میره! پاییزی که باروناش مثال زدنیه!بارئنی که منو یاد تو می اندازه!

بارونی که وقتی زیرش وامیستی،وقتی قطرات قشنگش چیک چیک میکنه تو صورتت،تو هم انگار یه جورایی خدایی میشی!آخه این قطره های قشنگ از جای خوبی میان.ازون بالا.انگار یه جایی نزدیک به خدا!
شنیدی میگن زیر بارون آرزو کن؟؟!

زیر بارون آرزو ها قشنگن و انگار صدات زودتر به خدا میرسه.مژه
اولین بارون مشهدی امسالم تو همین ماه اتفاق افتاد. شه ری ور...!

ماهی که با شروعش یه حس و حال دیگه گرفت همه جا.یه حال و هوای دیگه پیدا کرد.دیگه خبری از گرمی هوا نبود.دیگه خبری از آفتاب سوختگی نبود.کم کم اون نسیم خنک پاییزی خودشو نشون داد.تو این ماه قشنگ که یه جورایی خاتمه تابستونه و ابتدای پاییز!

همیشه فکر میکردم چون تو این ماه خودم به دنیا اومدم اینقدر برام خواستنی شده!
اینقدر دوسش دارم.بچه که بودم حتی به خاطر خرید لباس فرم مدرسه،یادم میرفت که خودم تو این ماه به دنیا اومدم!
ولی دوسش داشتم!شهریور برام عزیز بودهمیشه!قلب

تا اینکه اون حس قشنگ رو تجربه کردم.تا اینکه یواش یواش یه حس کوچولو تو دلم جوونه زد.یادم میاد اون موقع ها،اون روزایی که تازه طعم شیرین عشق خودشو نشون میداد،بازم شهریور برام قشنگ و خاص بود.بازم یه ماه دوس داشتنی بود برام.

اسمشو که میشنیدم احساس غرور میکردم.تا اینکه تو یه اتفاق کوچولو فهمیدم تو هم به دنیا اومده همین ماهی! تو هم از جنس شهریور عزیزی،تو هم از جنس...خودمی!بغل

اون موقع بود که فهمیدم چرا اینقدر این ماه خاص بوده برام.چرا هرسال به این ماه که میرسیم دنیا و روزگار هم یه رنگ دیگه میگیره.حداقل برای خودم! برای دل کوچیک خودم!
از وقتی فهمیدم تو هم مث من به دنیا اومده این ماهی،هر سال جشن میگرفتم.
البته برای خودم و تو دل خودم!
برام قشنگ بود که تو ،6 سال قبل از من اونم با تفاوت 4 روز تو همین ماه به دنیا اومدی!!خیال باطل
فکرشو که میکردم ته دلم ذوق عجیبی داشتم.جشنی که میگرفتم تو دل خودم و فقط به یاد تو بود!حیف که خودت حضور نداشتی...ناراحت

ولی حالا،توی این تابستون،و توبی این ماه قشنگ کنارمی!و با حضور گرمت میخوام جشن بگیرم!می خوام این فاصله 4 روز هر روزش جشن باشه.برای هر دومون!قلبماچ
کمکم میکنی؟؟!4 روز جشن سور و سات زیادی داره ها!!چشمک

مجید مهربونم!همسفر لحظه ها و ثانیه هام!ممنونم که بهم ثابت کردی تو انتخابم اشتباه نکردم.قلب
ممنونم که بهم ثابت کردی عشق واقعی یعنی چی.بغل
ممنونم که بهم ثابت کردی اون همه صبر و حوصله الکی نبود.مژه
ممنونم که بهم ثابت کردی تو ارزش بهترین ها رو داری؛بهترین های دنیا رو...
حالا با تو و در کنار تو طعم شیرین خوشبختی چقدر مزه میده!
چقدر این لحظه ها قشنگن؛لحظه های شیرین با تو بودن...ماچ

میلاد تو شیرین ترین بهانه ایست که می توان با آن به رنجهای زندگی هم دل بست و در میان این روزهای شتابزده عاشقانه تر زیست. میلادتو معراج دستهای من است وقتی که عاشقانه تولدت را شکر می گویم
20 شهریورت مبارک...!ماچقلب       

 

 

دوست دارم...

 

 


کلمات کلیدی :
.:: نظرات () ::.


گفت و گو با خدا...
ن : الهام ت : ۱۳٩٠/٥/۱٩ ز : ٦:۳٧ ‎ق.ظ | +

سلام دوستان.
یه مطلبی رو یه جا خوندم.خیلی خوشم اومد.گفتم بذارم اینحا شما هم لذت ببرید از خوندنش.
"در رویاهایم دیدم که با خدا گفت و گو میکنم.خدا پرسید:پس تو میخواهی با من گفت و گو کنی؟؟
من در پاسخ گفتم:اگر وقت دارید!
خدا خندید و گفت:"وقت من بی نهایت است."
پرسیدم: چه چیز بشر تو را سخت متعجب میسازد؟؟
خدا پاسخ داد:کودکی شان!
اینکه آنها از کودکی شان خسته میشوند و عجله دارند که زود تر بزرگ شوند.و دوباره پس از مدتها آرزو میکنند باز کودک شوند.

آنها سلامتی خود را از دست میدهند تا پول بدست آورند و بعد پولشان را از دست میدهند تا سلامتی از دست رفته شان را باز جویند!


اینکه با اضطراب به آینده مینگرند و حال خویش را فراموش میکنند.
بنابرین "نه در حال زندگی میکنند و نه در آینده"

اینکه آنها به گونه ای زندگی میکنند که گویی هرگز نمیمیرند.و به گونه ای میمیرند که گویی هرگز نزیستند!!

دستهای خدا دستانم را گرفت.مدتی سکوت کردیم.و من دوباره پرسیدم:
به عنوان خدا میخواهی کدام درسهای زندگی را بندگانت بیاموزند؟
گفت:بیاموزند که آنها نمی توانند کسی را وادار کنند که عاشقشان باشد.
همه کاری که آنها میتوانند بکنند این است که اجازه دهند"خودشان دوست داشته باشند"

بیاموزند که درست نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند.

بیاموزند که فقط چند ثانیه طول میکشد تا زخم های عمیقی در قلب آنها که دوستشان داریم ایجاد کنیم.
اما سالها طول میکشد تا آن زخم ها را التیام بخشیم.

بیاموزند که ثروتمند کسی نیست که بیشترین ها را دارد.بلکه کسی ست که به کمترین ها نیاز دارد.

بیاموزند که دو نفر میتوانند به یک نقطه نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند.

بیاموزند که کافی نیست که دیگران را فقط ببخشند.بلکه خود را نیز باید ببخشند.

من با خضوع گفتم از شما به خاطر این گفت و گو سپاس گزارم.
آیا چیز دیگری هست که دوست دارید به بندگانتان بگویید؟

خداوند لبخند زد و گفت:"فقط بدانند من اینجا هستم.همیشه!"

برای نمایش بزرگترین اندازه کلیک کنید
پ ن :روزه نماز های همه تون قبول.ما رو هم از دعای خیرتون بی نصیب نگذارید!


کلمات کلیدی :
.:: نظرات () ::.


خانه دوست کجاست...؟
ن : الهام ت : ۱۳٩٠/٥/٢ ز : ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ | +

نرسیده به درخت
کوچه باغی ست که از خواب خدا سبز تر است.
و در آن عشق به اندازه پر های صداقت آبی ست.
می روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ سر بدر می آرد.

پس به سمت گل تنهایی می پیچی.
پای فواره ی جاوید اساطیر زمین می مانی.
و تو را ترسی شفاف فرا می گیرد.

در صمیمیت سیال فضا خش خشی می شنوی.
کودکی میبینی،رفته از کاج بلندی بالا،جوجه بردارد.
از لانه نور،و از او می پرسی:خانه دوست کجاست...؟؟؟
                                                                             "سهراب سپهری"

چقدر این شعر سهراب آروم میکنه آدمو.و چقدر معنی و مفهوم درش نهفته ست که به این آسونیا قابل درک نیست!! 


کلمات کلیدی :
.:: نظرات () ::.


روزای شیرین زندگی...
ن : الهام ت : ۱۳٩٠/۳/٢۱ ز : ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ | +

َچشمامو می َبندم...بر میگردم به سالهای پیش...سالهایی که انگار همین دیروز بود...
سالهایی که...
چقد زود گذشت...!
فکر میکنم...خندم میگیره!
تو لحظه لحظه روزای قشنگ بچگی،تو روزای نابی که دیگه هیچوقت نمیان، می گردم!خیال باطل
می گردم و میگردم...
اما هیچکی رو مثل تو پر رنگ نمیبینم!هیچکی رو مثل تو یه رنگ و صادق نمی بینم!مژه
هیچکی رو مثل تو همیشه با خودم نمی بینم!
مثل خواهر بودی برام و هستی!نزدیکتر از یه خواهر...
نزدیکتر از یه دوست...خنده داره. ولی اگه کلمه ای نزدیکتر از خواهر پیدا میکردم میذاشتم روت! با اون کلمه صدات میکردم!!مژه

یاد بستنی ها و خاله بازی های بچگی که می افتم،از همه تو پر رنگ تری تو خاطراتم.اصلا فقط تویی خود خودت!
یاد دوچرخه بازی و تاب بازی تو حیاط خونه که می افتم فقط و فقط تو میدرخشی تو دفترچه خاطرات.فقط خودت!
یاد استرس ها و نگرانی های روزای خاص زندگی که می افتم،فقط تویی که از همه بهتری برام!
یاد کمک خواستنا و راهنمایی های قشنگ زندگی که می افتم فقط حرفای تو میاد سراغم.
یاد اون چند سال زندگی پیش هم...تو یه خونه...
تمام لحظاتم پر شده بود باهات!اون موقع ها میدونستم که هر وقت کم میارم،هر وقت کمک میخوام،هر وقت به یه سنگ صبور نیاز دارم،سراغ کی رو بگیرم.
ته دلم محکم بود.چون به حرفات،به لحن کلامت،به دل پاکت ایمان داشتم و دارم!

اون چند سال زندگی برام تکرار نمیشه...البته چرا،مگر تو خواب و رویا بیاد سراغم!!خیال باطل
اون باهم خندیدنا،با هم بیرون رفتنا،اون لواشک خوردنا!!
اون حرم رفتنا،با هم زندگی کردنا...
زنگ زدن به روزنامه پیروزی و پیدا کردن یه عالمه دوست.
تو همه اون لحظات با هم بودیم ناهید! با من بودی... با تو بودم!

آخی...روزایی که من یه حس خاص رو تجربه کردم اما تو هنوز به این حس نرسیده بودی.خوب درکم نمیکردی!یادته؟!!
ولی همون موقع می گفتم وقتی خودت تجربه ش کردی می فهمی چی میگم.
تا یه روز خودت به حرفم رسیدی و اون حس قشنگ تو دلت جوونه زد! خیلی خوب یادمه که چه حالی داشتی...خیال باطلبغل
خیلی خوب درکت میکردم.فقط من میفهمیدم معنی گریه های شبانه تو ناهید!
فقط من میفهمیدم که چی میگذره تو دلت!
به خدا هر ثانیه و هر لحظه تو لمس میکردم، با تمام وجودم!
روز عقدتون،روزی که دلاتون به هم پیوند خورد،نمی دونی ته دلم چقدر خوشحال بودم برات.خیلی کار بود که جلوی خودموگرفتم! جلوی اشکای شوقمو گرفتم!

چون میدونستم چقدر دوسش داری و هیچی به اندازه رسیدن به عشقت آرومت نمیکنه.منم همینو میخواستم! آرامشتو میخواستم! مگه آدم از زندگی چی میخواد؟!!
 مگه تو زندگی چیزی بالاتر از آرامش هست واسه آدم؟؟!

ناهیدی من! نمیدونی چقدر خوشحالم از اینکه زندگی مشترکتو با آقا مهردادت شروع می کنی.
خیلی خوشحالم که دیگه دلتنگ نمیشی.دیگه واسه همیشه پیشش میمونی.
دیگه معنی واقعی آرامشو حس میکنی.

گاهی وقتا از خودم میپرسم وقتی رفتی،واسه کی حرفامو بی شیله پیله بزنم.واسه کی درد دل کنم.از کی راهنمایی بخوام.
ولی فکرم که دوباره میاد طرفت،طرف تو و آقا مهرداد،یادم میره حرفام و درد دلام!!

برام مهم اینه که آروم باشی و خوشبخت.و مطمئنم خوشبخت میشی.
چون مطمئنم مرد زندگیت خیلی دوست داره و همیشه مواظبت هست.
از خدا میخوام همیشه برای هم نگهتون داره. تا آخر دنیا.
مبارکت باشه دختر خاله-دختر عموی مهربونم
!!قلب  ماچ
16 تیرت مبارکت باشه!!

پ ن:دلمان تنگولیده برایتان آقا!!
دلمان اندازه حجم قفس تنگ است...ناراحتافسوس

پ ن:قهرمانی پزسپولیس عزیزو به همه سرخ دلان تبریک میگم.قلب


کلمات کلیدی :
.:: نظرات () ::.


........................ مطالب قدیمی‌تر >>

Powered By persianblog.ir Copyright © by divooneyenegahet
This Themplate By Theme-Designer.Com